X
تبلیغات
Be Yourself

 

هفدهم فروردین ماه بود که داداشم با مرغ عشقی که عاشقش بود زندگی مشترکش را آغاز کرد. با خنده‌اش شادم. از بهار، هفده شب گذشته بود که رقصان وارد تالار عروسی شد و رقصان هم از آنجا به خانه‌ی دو نفره‌اش رفت. میان همهمه‌ی میهمانان، جایِ خالیِ مادر بیداد می‌کرد. اشکِ ذوقِ من و خاله‌ها دال بر این بود که نیست. حالم خوب بود اما. خیلی زیاد. آنقدر که دور روز بعد،متوجه تاولِ انگشتِ کوچکِ پای چپم شدم.

جمعه‌ی پیش تیم فوتبال فولاد،اهواز را ترکاند. دیروز هم بُرد و مجددا همگیِ مردم ترکیدند. دیشب از سوی مدرسه در یکی از فست فودهای این حوالی دعوت بودم. مزه‌ی آنچنانی نداشت اما به نوعی کیانپارس را بر روی سرمان گذاشتیم از شادی و شنگولی و خنده. با همان کفشِ پاشنه بلندم که ده سانت، مرا به آسمان می‌بُرد، چند خیابان را قدم زدم و آخر سر بر یکی از همین ماشین‌ها که آدم را اندکی بیشتر به آسمان می‌بَرَد سوار شدم. موسیقی شادی در آنجا پخش می‌شد که شادترم می‌کرد.

هر چه می‌بافد گاهی هم وا می‌دهد.

روزگارِ بامزه‌ی من.

 

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2014ساعت 9:44 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

قد چی عمر کردم اما هنوز مثل این تین‌ایجرها میگم عاشق اینم و از اون متنفر. کُلی تو زندگیم سختی دیدم و شُک شدم از شدت قوی بودنم اما هنوز الکی الکی بغضم توی اتوبوس می‌شکنه. شرافتمندانه به خودم قول داده بودم که دیگه قلبم رو درگیر هیچ شخصی نکنم ولی بازم گول می‌خورم و دل می‌بندم. هر بار ضربه خوردم به خودم گفتم تودار باش یکم دختر، اما کماکان حماقت می‌کنم و فکر و درونم رو رو می‌کنم.

دیروز قلبش را شکستم. امروز هم...فکر می‌کردم می‌تواند جای خیلی از نداشته‌های مرا بگیرد. فکر می‌کردم مرا می‌فهمد. فکر می‌کردم خیلی‌ها را از یادم می‌برد. نبُرد. یادشان را در من زنده‌تر کرد.

ولنتاینِ فرمالیته. ولنتاینِ مضحک. گل مریم و رُز مرا می‌کَند و می‌برد به سالهای دور. به دوردست‌ها. به جاودانگی. به بهشت. به بستنی‌خوردن‌های هُل هُلکی. به "مَ مَن اگه تُ تو رو دُ دوباره نَ نبینمت می‌میـــرم" بنیامین.

وآی خدای من، چقدر خشن شده‌ام. چقدر سرد و بی‌روح. با تمام قوا کمر به کشتن احساس بسته‌ام. از خودم بیزارم که مُدام دروغ می‌شنوم. دروغ می‌گویم. اول از همه به خودم و بعد به همه.

تمام دلخوشیَم شده همین مدرسه رفتن و تدریس به یک مُشت دخترِ بکر و ناب. به ذوق کردنشان برای تیپی که می‌زنم، برای مدل رژ و جسچرهای صورتم.

حال الانم خوب نیست. فردا هم آمدنیست.

 

+ نوشته شده در  Tue 11 Feb 2014ساعت 11:13 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

نوشته‌ها را باید نوشت. نوشته‌ها را نباید قورت داد. نطفه‌ی نوشته‌ها را باید روزی زایید. نه آنقدر زود که ناقص الخلقه شوند و نه آنقدر دیر که بمیرند. سقط کردن‌های پیاپی را نمی‌شود هی ادامه داد. روزی می‌رسد که خفتت را میگیرند،نوشته‌هایی که باید می‌بودند و نشد که باشند.

کُلی حرف بود که گفته نشد و در زاویه‌های ذهنم مُرد و همان جا هم مدفون شد. فصل زوال و مرگ هم با تمام دلبرانگیش امشب می‌رود. خب برود. حقش است که رفتنش را جشن می‌گیرند. فکر می‌کردم دوست خوبیست برای من. اما تا توانست برای من ناز کرد و نیازم را به سخره گرفت. چند سال است که این ترفندها را می‌زند. آموزگارش کیست خدا می‌داند و بس. کاری به کارش ندارم. امشب که می‌رود لازم نیست کسی جای مرا رسد کند که کجایم. نمی‌خواهد کسی منتظر سال بعد باشد که ببیند کجا خواهم بود. من در همین نقطه خواهم ماند.

زمستان آمد و همین برای لرزیدن کافیست. کسی هست که لرزیدنهایم را کمتر کند. دستهایم را هــــا کند. ببوسد و گرمای آغوشش حالم را بهتر کند.

توصیه به خودم و خیلی از شماها که انتظارتون از این دنیا زیاده : اصلا انتظار نداشته باشید، اصلا.

 

+ نوشته شده در  Sat 21 Dec 2013ساعت 11:32 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

کار با بورد هوشمند و پاور پُینت و داشتن وبلاگ از ضروری‌ترین‌های تدریس در عصر حاضر هستش.یک ماه پیش خیلی تصادفی از مدرسه‌ای سر در اوردم که آپ تو دیت هستش و نیاز به دبیر زبون خارجکی داشت.

با مراجعه‌ی مجددم...من جذب شدم رفت پِیِ کارش! با کُلی دنگ و فنگ و قر و فر خودم رو با محیط مدرسه همسو کردم.

اینکه حاضرم توی محیط مدرسه کار کنم اون هم به عنوان یه نیروی آزاد شاید خیلی خوب نباشه ولی گاهی آدم از بد و بدتر مجبور به انتخاب می‌شه.

Any way, I’m a teacher again

:)

+ نوشته شده در  Sun 29 Sep 2013ساعت 0:20 AM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

چقدر سخت‌اند بعضی ار این اولین‌ها؛

اولین قهر کودکانه

اولین روز مدرسه

اولین امتحان

اولین لِکچر

اولین قرار

اولین بوسه

اولین شکست

اولین روز کاری

اولین خواستگاری

اولین تنبیه

اولین زایمان

اولین‌های بدون برنامه...

 

سی سال شد

هَستنَم را می‌گویم

از زمانی که او مرا آورد

اما این اولین تولدیست که صبحش نمی‌بوسمَش و نمی‌گویم "مرسی که منو به دنیا اوُردی."

اولین بار است که برایم نمی‌خندد ...

 

چقدر احمقانه‌ است تولد را شاد گذراندن!

من کیک و شمع و کادو و رقص نمی‌خواهم.

واقعا "خواستن توانستن‌ است" ؟

چقـــــــــــــــــــدر می‌خواهمَش و چقــــــــــــــــدر نمی‌توانم.

 

کاش شبی از این شبها به خوابم بیاید و بگوید"مامان، می‌دونم داری می‌ری خونه‌ی بخت.از متاهل شدن نترس ایمان."

ترس‌های کوچک من روز به روز در نبودنش بزرگ و بزرگتر می‌شوند.

 

چقدر نیازمندم به‌اش

لعنت به این گریه‌های مهلک

 

به زودی دوباره شاغل می‌شوم و باز ندارمش که برایم اشک ذوق بریزد و بدانم که حالش خوب است و این گریه‌ها معنایشان خوب است.

 

من زنده‌ام واقعا؟

واقعا امروز روز تولد من است و باید خوشحال باشم؟

 

+ نوشته شده در  Fri 20 Sep 2013ساعت 0:1 AM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

"زن‌ها زود پیر می‌شن. می‌دونی چرا ؟
چون عروسک‌بازی‌شون هم جدیه، روی عمرشون حساب می‌شه.
از دو سالگی مادرن.
بعد مادر برادرشون می‌شن.
بعد مادر شوهرشون می‌شن.
باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری ِ یه مادرو می‌خوان.
گاهی وقتا حتی مادرِ مادرشون هم می‌شن.
من شوهر نکردم ولی مادر مادرم بودم.
مادر پدرم بودم.
مادر برادرم بودم.
تازه به همه‌ی این‌ها بچّه‌های به دنیا نیاورده‌ام رو هم اضافه کنین.
مادر اون‌ها هم بودم..."

برشی از فیلم "باغ های کندلوس"

+من مامان خودم هم بودم حتی!

+ نوشته شده در  Thu 11 Apr 2013ساعت 2:56 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

+ نوشته شده در  Sun 7 Apr 2013ساعت 4:54 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

روزی که آبیِ پرآبت را به رخ تمام رودهای دنیا می‌کشیدی،دل‌خوشیم شدی الکی الکی...

حالا اما آبیِ بیمارت را چگونه عاشق بمانم ؟

 

+ نوشته شده در  Sat 6 Apr 2013ساعت 7:47 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

خرگوش صفتانه به هویج علاقه پیدا کردم. نه اینکه قبلا نمی‌خوردم،یا کم می‌خوردم،نه. از شما چه پنهون مدتیه که مرض‌های فانتزی خاصی می‌گیرم. مثلا موقعی که به باغچه آب می‌دم،حرف می‌زنم. یا وقتی آشپز‌ی می‌کنم،قاشق چوبی رو که ظاهرش به میکرفون شبیهه،میگیرم جلوی دهنم و هندزفری در گوش با اِدل،جِیمز‌ بلانت،سلین دیون، و ...رقابت آوازخوانی می‌ذارم. یا مثلا همین یه قلم هویج‌خوردن‌های بی‌رویه که من رو مضحکه‌ی خاص و عام کرده به خصوص پدر که با لیست خرید من مواجه می‌شه. اصلا درک نمی‌کنم دنیای نقادشون رو. چطور حجم به مراتب بیشترِ نان و پلو وفست‌فود دیگرون براشون قابل نقد نیست؟ چرا مضحک نیست؟ چون توی بورس هستند؟ حتی اگه من دوست دارم توی ظرف میوه هویج بذارم،کجاش خنده‌ داره؟ اصلن یه چیز جالب هم کشف کردم مهمان به جای اینکه اول بره سراغ پرتقال و سیب و لیموشیرین و ... هویج رو به عنوان گزینه‌ی اولش انتخاب می‌کنه !!!! باور کنین دو بار تست کردم با این عکس‌العمل روبرو شدم. بیچاره ایمان ! ولی من ناامید نمی‌شم. بالاخره یه روز از من به خاطر مطرح کردن این طرح که چرا در ظروف میوه هویج حذف شده قدردانی می‌شه.

لابد با خودتون می‌گید آخه مگه قراره توی ظروف میوه چیزی غیر از میوه گنجونده بشه؟ با لحنی کاملا مقتدرانه باید بگم؛ فعلا که گنجوندید و گنجوندن و پاک یادتون رفته. نشون به اون نشون که "خیار" : )  

همین شما خیار رو فرض بگیرید که جزء میوه‌ها نیست و یه عده اون رو صیفی‌جات می‌دونن و گیاه‌شناس‌ها در ردبندی‌هاشون خیار رو توی کتگوری سبزیجات قرار می‌دن. خوب با توجه به این فرض چرا گاهی اون رو توی ظرف میوه می‌بینید ؟!

 

+ نوشته شده در  Sat 19 Jan 2013ساعت 1:41 AM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

امشب به هیچ وجه حس ساخوردگی و کهولت ندارم.
حتی نمی‌خواهم به دل‌مُردگیِ جوانی توجهی داشته باشم،
من امروز کودکِ کودکم.
دوست دارم دایره‌ای بسازم از هم‌بازی‌های هم‌دنیایی‌م.
به دور این دایره بدوم و بدوم...
... و فریاد کنم
"عمو زنجیرباف"
و همه فقط تایید کنند و عمویِ زنجیربافِ ایمان باشند و بگویند
"بله"
و بازیمان را،خنده‌هایمان را،کودکیمان را و دویدن‌های پر از هیجانمان را با هم در این دنیای دایره‌ای تقسیم کنیم...
دلم امشب بازیِ صاف و ساده می‌خواهد.یک بازی تمام عیار از جنس کودکی.
+ نوشته شده در  Thu 17 Jan 2013ساعت 2:27 AM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  |