تبليغاتX
Be Yourself
بگم روزت مبارک؟
نه ، روز کمه
روز تولد جضرت مریم و حضرت فاطمه و حضرت تو همه بهانه‌هایی‌ان میان روزهای تقویم
بگم سالت مبارک؟
نه،سال هم کمه برای تبریک گفتن مقامت
و خوب می‌دونم که تا عمر دارم تلافی مادریت رو نخواهم کرد.
مادرم
اولین معلمم
اولین رفیق دوست‌داشتنی من
محرم اسرارم
همبازی گاها بداخلاق و همیشه دلسوزم
همین که کنارم هستی ممنونم.


عتاب نوشت : حلالتون نمی‌کنم اگه عادت به بوسیدن ماماناتون ندارید.
سوالِ به درد بخور : بوسیدن بی‌وقفه رو امتحان کردین؟

+ تاریـــــــخ Sat 12 May 2012 ساعــــت 3:33 PMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |
 

 

همین بد بویِ بیچاره که در میهمانی‌ها، زنده راهَش نمی‌دهند،

همین چند لایه‌ایِ تو در تو،

همین موجود تندی که زبان، گُر می‌گیرد از آمدنش،

Yes exactly

همین پیاز،

خریدارِ آبرویم شد لاکردار.

 

 

+ تاریـــــــخ Mon 7 May 2012 ساعــــت 4:5 PMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |
 

دانه‌ دانه کنار هم‌اند اینها،دانه‌ای زیر و دانه‌ای رو.

یاد آدم‌ها می‌اندازندت، آدم‌هایی با اندازه‌ها و سایزهای مختلف، یکی چاق و چله و بدقواره و راحت، و آن یکی ریز و جمع و جور و تنگ، این بین هستند دانه‌هایی که متوسطند و متناسب و موزون.

می‌بافمشان به هم تا بشوند مثل همان قبلی، همان شال گردن بنفش.

با عرض 20 دانه و طولی که تا حالا شده... حوصله‌ی متر کردن طولش را ندارم ولی به مقیاس وجب من،شده 5 وجب.

گره پشتِ گره، رج پشتِ رج، ولی ساده و بی تکلف مثل همه‌ی حرف‌های خوب دنیا.

میل‌ها را بالا و پایین می‌کنم و می‌پیچانم و با همان انگیزه‌ی قبلی که روزی بر گردن هر دویمان می‌شوند، دانه‌ها را کنار هم می‌چینم.

بهار که نداریم این ورها.

روزهای گرم و لحظه‌های سرد و کشنده‌ی تابستان را باید کنار هم چید مثل همین دانه‌ها.

باید کنار هم چید و زندگی را بافت.

نقشه‌ی جدید من این است که روزی هر دو خفه شویم از گرمای این شال گردن‌ها.

 

مرگ‌نوشت : مامان از توی حیاط پشتی صدام می‌زنه. همون حیاطی که بهش می‌گن حیاط خلوت. ولی لازمه بگم که حیاط پشتی ما اصلا خلوت نیست. ترافیک هم هست از قضا!

مام: "بیا اینو ببین"

می: "چیو؟ "

مام: "بیا خودت ببین"

دیدم.

1  2  3

من: "بمیـــرم، ینی از کجا افتاده؟ لونه‌ش کجاست؟"

ولی بدون شک چیزی رو از دست نداده این خوشبخت.


محض آگاهی :

"ارتباط خراشیدن کارت اعتباری و سرطان!

طبق آخرین یافته موسسه پزشکی آمریکا نوع سرطان جدید پوستی کشف شده است که عامل محرک و ایجاد کننده آن توسط اکسید نیترو سیلور ایجاد می شود. هنگامیکه کارتهای شارژ تلفن همراه یا حتی کارت شارژهای اینترنت را خریداری میکنید، قسمتی را که باید با ناخن بخراشید محتوی اکسید نیترو سیلور بوده که سرطان زا اعلام شده است."

 

+ تاریـــــــخ Tue 1 May 2012 ساعــــت 1:43 AMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |
 

بر خلاف میل باطنیم، مقدار زیادی رو به خاک که نه به دستِ آتیش دادم.

و اون همه بارییدن‌های کشنده‌ی چشمام، از پس گرما و خاکسترهای به هوا بلند شده برنیومد که نیومد.

DiCe عزیز می‌دونستی من هم چندتایی باقی مانده دارم؟

شاید همه‌ی ماها داشته باشیم.

ولی فک کنم کمتر کسی شب یلدا،آتیشِ چارشمبه‌سوری به پا کنه.

از آسمون هم بارونی نیومد ولی این جا چشم‌هایی هست که با باریدنش، هق‌هق کردن و بغض‌های خورده شده رو راحت‎تر درمون می‌کنه.

همه درد داریم،

همه تلاش می‌کنیم که تحمل کنیم،

یا دردهامون،درمون می‌شه،

یا اگه درمانی در کار نبود حداقلش اینه که قوی‌تر می‌شیم.

نمی‌دونم چرا حس می‌کنم دارم قوی می‌شم. 

Song Suggestion For D.L. : Christina Perri - A Thousand Years 


ادامه مطلب
+ تاریـــــــخ Fri 27 Apr 2012 ساعــــت 6:56 PMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |

 

دلم یه سالنامه‌ی جدید می‌خواد.
سالنامه‌ای که خودم نخرمش یا تبلیغاتی نباشه.
سالنامه‌ای که ورقه‌هاش کاهی باشن ولی بوی هم‌آغوشی بارون و خاک بِدن.
سالنامه‌ای که غزلهای خطاطی شده‌ی حافظ در گوشه و کنار ورقه‌هاش آرومم کنه.
سالنامه‌ای که روزای قرمزش کم باشه ولی غروب همون روزای قرمز، دلگیر وکسل‌کننده وبغض‌آلود نباشه.
سالنامه‌ای که "روز جهـــانی امیــدواری" داشته باشه.
سالنامه‌ای که مُردگانش پرستش نشن.
سالنامه‌ای که نسیم و شکوفه‌های بوهارش،شرجی و گرمای تابسّونش،مرگ‌ها و تولدهای دم به دم خزونش،برف و بارون و تگرگ‌های زمسّونش، آدمو خرکِیف و ذوق‌مرگ می‌کنه.
سالنامه‌ای که توش بنویسم "مردم اینجا همه خوبند و خوش و در باورشان خدا از همه پررنگ‌تر است."

 

همشهر‌‌ی‌های من هر چه خونه‌هاشون رو می‌تکونند،نمی‌شه.دلیلش اینجــاست.
آخر سالی،وسط این تکونای خونگی، رهـــــا دلش بازی خواست.
کودک درون من هم که هنوز نمُرده و با شنیدن اسمِ بازی چشم‌هاش گرد می‌شه.با بازیگوش‌ترین خیالِت چه گرگم به هواها که بازی نمی‌کنه.
منهای دستمال‌های کاغذی مُرده،این هم بازی من (سال نود) :

 

 

+ تاریـــــــخ Sun 18 Mar 2012 ساعــــت 10:25 PMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |

 


تابستون 90_
نمی‌تونستم منتظر بمونم تا دکتر جواب پاتولوژی رو ببینه.یواشکی خوندمش.دو_سه تا اصطلاح پزشکی داشت که بلد نبودم ولی فهمیدم چیزی رو که دوست نداشتم بفهمم.مُخم پاز شده بود.اون شب رو نتونستم بخوابم.دو راه بیشتر نداشتم: یکی اینکه جا بزنم و زار زار و های‌های جلوی بابا و بچه‌ها و حتی خود مامان گریه کنم. یا اینکه قوی باشم، بجنــــگم و کمک کنم به جنــــگیدن رفیق‌ترین مامان دنیا.
من و ما همه راه دوم رو انتخـــاب کردیم.

‌هشت ماه خیلی چیزا یاد گرفتم.چیزایی که یه زمانی مامان رو آچار فرانســــه‌ی خونه کرده وبود و منو مفت‌خوری که نون دادنش حیف.
هشت ماهه که داره می‌جنــــگه.

دوم راهنمایی_
من:"مامااااا دیرم شده الان ندا و زهرا می‌رسن.بدو بیاااا."
مامان دستاشو خشک می‌کنه:"موهاتو شونه کردی؟"
من:"آره.امروز ورزش داریم.محکم‌تر ببافشون."
مامان:"باشه تکون نخور."

نشستم کنار بخاری.کنارش که نه،توش! فاکس‌موویز داره‌ پته‌ی یکی از هنرپیشه‌های هالیوودی رو می‌ریزه روی آب.صدای خنده‌ی مامان از توی روشویی میاد.می‌گم:"چی شده؟"
همینطور که میاد توی هال می‌بینم که از خنده مثل لبو سرخ شده.من عین مادری که از دیدن خنده‌ی فرزندش بی‌اراده ذوق می‌کنه و می‌خنده ازش می‌پرسم "خُب چتهـــ؟" و بی‌دلیل می‌خندم از خنده‌اش.
یه نفس می‌گیره و می‌گه:"به کچل خودم می‌خندم.چقد سفیده!"
آدم راجع به خیلی چیزا پیش زمینه داره و می‌دونه چطور برخورد کنه.حتی یک اپسیلون احتمال نمی‌دادم تو چنین موقعیتی قرار بگیرم. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که باش خندیدم و سربه‌سرش گذاشتم.

چند وختی هست که بوی غذاهای خوشمز‌ه‌اش توی خونه میاد.صدای ترانه خوندش.صدای "خخخخخ" گفتنش وختی گوشاش می‌خاره.کل‌کل کردنش،شیطونی کردنش،حیاط شستنش.
تاریخ بلیطا می‌گه که فردا هم باید بره و این جنـــــگ رو ادامه بده و قوی بمونه.
دوس ندارم کم بیاره.
کم بیاری.
کم بیارم.
کم بیاریم.
یه زمانی فک می‌کردم سخت‌ترین اتفاق دنیا نشون دادن نمره‌ی 7م به مامانه!ولی الان می‌گم سخت‌ترین چیز دنیا، نداشتن خداست.خوبه که برای من هست حتی اگر به ظاهر سخت‌گیر.


از تو نوشت: "چرا چون خواب در خواب هم نمی‌آیی؟"

 

 

+ تاریـــــــخ Tue 13 Mar 2012 ساعــــت 3:33 AMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |
 

یه اگه توی زندگیم داشتم که می‌گفت: اگه یه روز بلند شدی و

دیدی روی ساعدِ دست راستت،نشونی از سوختگیِ بخاری خودنمایی می‌کنه،

و دیدی به خاطر خوردن به در و دیوار و لبه‌ی تخت،ساق پا و زانوهات مهر کبودی خورده،

و دیدی قوزک پای راستت هم بی‌نصیب نبوده این وسط و به دلیل بی‌احتیاطیِ یکی دیگه خراش برداشته،

و دیدی گوشه‌ی ناخنِ انگشت بزرگه‌ی همون پات آبی شده،

بعد دیدی یکی از ابروهات قشنگتر از اون یکی شده،به عبارت دیگه یکی از ابروها رو گند زدی!

و عطر آبی رنگی رو که یک سانت بیشتر ازش نمونده رو نیگاه می‌ندازی و حسرت می‌خوری که نمی‌تونی ازش یه پیس بزنی و مست بشی به این خاطر که هیچ عطر آبی رنگی،با عطر آبی رنگ یک سانتی موجود برابری نمی‌کنه،

و غذایی رو که درست می‌کنی سوپر شور یا سوپر بی‌نمک میشه،

توی دایلوگت به جای گفتن وزنت،بگی فلان کیلومتر شدم!!

اینو بدون که عاشق شدی خودت خبر نداری...

شدم ینی؟

بودم ولی!

اما نه اینقد

موقع اذون صبحه

صبحی که مردم دنیا گل و کادو و شکلات و بــوس و بغــل و مخلفاتش رو به هم هدیه می‌دن،

و من به جاش دلم لواشکِ تُرش می‌خواد.

 

 

 

پ.ن. یادت نره 

+ تاریـــــــخ Tue 14 Feb 2012 ساعــــت 10:40 PMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |

خودت خواستی که نقطه‌بازی کنیم.

هر بار که با اخمت، وجود آدمی رو به رُخم می‌کشی که سه نقطه داره،دیوونه‌تر و محکم‌تر از همیشه آدم بی‌نقطه رو عاشق می‌شم...

حتی اگه هوای چشمای منو بارونی کنی که بهم بفهمونی توی این نقطه‌بازی برنده شدی،من بازنده نیستم.

برنده اونیه که چشم دلش با دیدن ‌نقطه‌های نم‌نم،جرجر یا شرشر بارون پر از برق عشق می‌شه.

پ.ن.دیگر از رعد نمی‌ترسم مادامی که "وَيُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ..."

+ تاریـــــــخ Thu 2 Feb 2012 ساعــــت 5:2 PMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |
من عاشق بوتیک‌هایی‌م که روی در ورودیشون نوشته "ورود آقـــایان ممنوع". نه به خاطر نوشته‌ی روی در، که به عنوان یک فی‌میل،حاضرم به آقـــایان بگم اون تو چه خبره!

 

 

+ تاریـــــــخ Sat 28 Jan 2012 ساعــــت 1:14 AMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |
دیروز از پریشون کردن موهای خودم با مامان می‌گفتم و نظر می‌خواستم و امروز موهای زیبای مامان رو از ته زدن.

چهره‌اش شده معصومیت و کودکی تمام. من اما در نهایت هنرپیشگی بودم در برابرش...

 

پ.ن: صبر نام گیاهی‌ست که طعم بسیار تلخی دارد...

 

+ تاریـــــــخ Wed 25 Jan 2012 ساعــــت 3:6 AMنویــــسنده ایمـــــــــان دختـــــر |

وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ