خوب من،

روز خوبیه برای من، روزی که تو آمدی.

خدا را هزاران هزار بار شاکرم که تو رو داشتم. یادت همیشه‌ی خدا در زندگی من هست.

کاش اینها رو می‌خوندی.

می‌خوندی که مثلا دیروز خواب آشفته دیدم،

که برای نماز صبح خواب نموندم،

که امروز به سرویسم رسیدم،

که مدیر مدرسه حسابی کلافه‌م کرده بود،

که همه امروز از مادرهاشون می‌گفتن،

که 6 صفحه ترجمه داداشو که تا آخر شب باید براش میل کنم، رو دستم باد کرده، و من به قول نمی‌دونم کدوم مجری پروانه‌ای شدم :)

که ناهار امروز هویج‌پلو بود،

که فردا بخیه‌هامو باز می‌کنم،

که هوای آسمان ابری بود و دلچسب،

باز ته دلم پر و خالی شد...

اما خوشحالم

با بهتره بگم حس می‌کنم خوشحالم...

تولد مبارک فرشته‌ی من.

+ نوشته شده در  Mon 15 Dec 2014ساعت 5:17 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

روزها و شب‌ها یکی بعد از دیگری میان و بیست و چهار ساعت می‌مونن و تمام می‌شن. اگر عمرت رو اینطور سرکرده باشی که چرا نمی‌مونن و چرا رفته‌ها برنمی‌گردن،چیزی تو دسِت نخواهد موند. مادام در گذشته‌ای دلچسب و ابدی، سیر می‌کنی و هیچ چیز،این لذتت رو به هم نمی‌زنه مگر حال و آینده. حالی که بهِش بی‌محلی کردی و آینده‌ای که سرابه و دروغین.

مدارس تموم شده و لیست‌ نمرات رو هم تحویل مدارس دادم. بعد از ظهرهام رو با زبانکده پُرکردم. مثل قدیما مصاحبه کردن و همونجا بم گفتن روز بعد فلان ساعت بیا. دو تا کلاس پشت سر هم دارین. منم خیلی عادی گفتم اوکی و بعد از اونجا زدم بیرون.

نشسته‌م روی تخت برادرم و گوشی ‌N95 پرخاطره سمت راست لپ‌تاپ،با بغض،به دستام اخم کرده که تق‌تق‌کنان روی لپ‌تاپ می‌کوبن. دور از چشم Huawei اخمش رو به جون می‌خرم و خوب می‌دونه که در دلم چه‌ها که نمی‌گذره. اونقدر حرف نزده برام مونده که نگو. مدتهاست که با این بغض لعنتی سرکرد‌م. بغض یواشکی‌آرام‌شده‌ای که این روزها بی بهونه می‌تّرکه. چه بلایی سرِ خودم اوردم من؟ من کِی اینقد مستأصل بودم؟

دلم می‌خواست مثل خیلی از آدمایی بودم که می‌گن هیچ غصه‌ای اونا رو به هم نمی‌ریزه.قوی هستن.لبخند می‌زنن و می‌گن همونطور که شادی موقتیه، غصه هم همینطوره. این جور آدما چطوری می‌بینن زندگی رو؟ چطوری حلاجیش می‌کنن که تهِ تهِش می‌شن آدم پازیتیو؟ اصن از این وضع خودم و کاراکتر خودم راضی نیستم. از اون شخص مثبتی که بمب انرژی بود و کنار مادرش ایستاده بود و بی‌نیاز می‌تاخت و کانکشنش عالی بود،خبری نیست.

توی هفته‌ی گذشته از سه نفر شنیدم که "تو چقد عوض شدی؟ "آره عوض شدم.خیلی هم عوض شدم. چقد خنده‌ناکه (خنده‌دار و غمناک) که من با این جمله‌ها چه دایلوگهایی که در ذهنم نمی‌سازم و باشون نمی‌میرم. آره من عوض شدم. منی که داراترین بودم، الان در میون از دست دادنهام روزی هزار بار می‌میرم و زنده می‌شم و این مردن‌ها هیچ خمی به ابروی روزگار نیورده. حتی خودم نیستم. عوض شدم. گاهی دلم برای Be Yourself تنگ می‌شه. آدم با هویتی که پُر بود. الان هویتی در خودش حس نمی‌کنه و بی‌نهایت خالی شده. خالی از وجود شاید! کی فکر می‌کرد من معتاد مادرم باشم؟ یا معتاد تویی که خودت رو برام ابدی کردی و رفتی؟

شاید به خودم وفا نکردم اما به انسانیت وفادار بودم.وفادار بودم به قولی که دادم و تا تهَش هم ادامه ‌می‌دم. یک سالی هس که زندگی جدیدی رو شروع کردم. ولی دنیایی که برای خودم ساختم خیلی از من دوره. اونقد دور که این حال گمگشتگی رو دارم. من، بابا، تو، سرنوشت، مقصر کیه مهم نیست. مهم اینه که آروم نیستم. همون آرامشی که شاید می‌شد باهاش یه شهر رو آروم کنم و باز زنده بمونم و ته دلم قرص باشه. یک سالی هست که خودم رو به دوست داشتن کسی مجبور می‌کنم. عاشقش نیستم و حس زنانه‌‌م می‌گه علی رغم ادعاهای ظاهری اونم عاشقم نیست. انتظار ندارم دیوانه‌وار عاشقش شم. این انتظار رو از اون هم ندارم. چیزای زیادی رو باختم ولی نمک‌نشناس نیستم که قدر داشته‌هام رو هم ندونم. آروم نیستم ولی بی‌انصافیه اگه بگم دنبال آروم کردن خودم نیستم. آره من هنوز می‌جنگم مثل قدیما. مثل همون روزایی که دنیا برام دلبری می‌کرد و از پس رام کردنش بر‌نمیومدم. بازم بگن عوض شدم و بقیه عوض نشدن و خیلی شیک و مجلسی خوب و خوش و خرّمن. من عوض شدم اما با همون جنگیدنا و همون گریه‌هایی که خدا رو شاکرم به خاطرشون. من عوض شدم اما با همون دیوونه‌بازیهای قدیم، با همون دلسوزیها، همون دلتنگیا، روزنوشتا، همون دعاها، همون بچگیا، با همون ذوق کردنا، با همون آرزوها.

 

+ نوشته شده در  Wed 2 Jul 2014ساعت 3:36 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

دلـم بهـانه ی تـو را دارد
تـو میدانی بهـانه چیسـت !

بهـانه همـان اسـت که شب ها
خـواب ازچشـم خیس من میدزدد . . .

بهـانه همـان اسـت که روزهـا
میـان انبـوهی از آدم هـا ، چشمـانم را پـی تـو میـگردانـد . . .

بهـانه همـان صبـریسـت که به لبـانم سکوت میدهـد . . .
تـا گلایه ای نکنـم از نبـودنت . . .

عباس معـروفی

 

+ نوشته شده در  Wed 2 Jul 2014ساعت 3:35 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

من از شهری دور،

از اینسوی آبها،

از جایی دلگیر و زنده...

به تو در آنسوی زمین،

به جایی سبز و رویایی،

می‌نویسم: "ما همیشه در طلب چیزی هستیم که نداریم و چون آن را یافتیم در صدد پیدا کردن ایرادهای داشتنش می‌آییم و تمام قوا را به کار می‌گیریم. از آنجایی که هیچ کس کامل نیست، ایرادها را که یافتیم، در یافتن هدف بعدی و طلب بعدی همت می‎کنیم و جالب است که خیلی راحت آن را میابیم و چرخه همینطور پِریودیک می‌گردد و می‌گردد.

و می‌نویسم که زمانی خوشبخت خواهیم شد که با همان داشته‌های ساده‌مان لذت ببریم.

و می‌نویسم که لذت نمی‌بریم.

و می‌نویسم که ایمان هر شب جان می‌دهد میان هق هق کردن و روز دیگر بیدار می‌شود و باز از نو می‌میرد."

 

+ نوشته شده در  Sun 8 Jun 2014ساعت 7:37 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

هفدهم فروردین ماه بود که داداشم با مرغ عشقی که عاشقش بود زندگی مشترکش را آغاز کرد. با خنده‌اش شادم. از بهار، هفده شب گذشته بود که رقصان وارد تالار عروسی شد و رقصان هم از آنجا به خانه‌ی دو نفره‌اش رفت. میان همهمه‌ی میهمانان، جایِ خالیِ مادر بیداد می‌کرد. اشکِ ذوقِ من و خاله‌ها دال بر این بود که نیست. حالم خوب بود اما. خیلی زیاد. آنقدر که دور روز بعد،متوجه تاولِ انگشتِ کوچکِ پای چپم شدم.

جمعه‌ی پیش تیم فوتبال فولاد،اهواز را ترکاند. دیروز هم بُرد و مجددا همگیِ مردم ترکیدند. دیشب از سوی مدرسه در یکی از فست فودهای این حوالی دعوت بودم. مزه‌ی آنچنانی نداشت اما به نوعی کیانپارس را بر روی سرمان گذاشتیم از شادی و شنگولی و خنده. با همان کفشِ پاشنه بلندم که ده سانت، مرا به آسمان می‌بُرد، چند خیابان را قدم زدم و آخر سر بر یکی از همین ماشین‌ها که آدم را اندکی بیشتر به آسمان می‌بَرَد سوار شدم. موسیقی شادی در آنجا پخش می‌شد که شادترم می‌کرد.

هر چه می‌بافد گاهی هم وا می‌دهد.

روزگارِ بامزه‌ی من.

 

+ نوشته شده در  Thu 17 Apr 2014ساعت 9:44 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

قد چی عمر کردم اما هنوز مثل این تین‌ایجرها میگم عاشق اینم و از اون متنفر. کُلی تو زندگیم سختی دیدم و شُک شدم از شدت قوی بودنم اما هنوز الکی الکی بغضم توی اتوبوس می‌شکنه. شرافتمندانه به خودم قول داده بودم که دیگه قلبم رو درگیر هیچ شخصی نکنم ولی بازم گول می‌خورم و دل می‌بندم. هر بار ضربه خوردم به خودم گفتم تودار باش یکم دختر، اما کماکان حماقت می‌کنم و فکر و درونم رو رو می‌کنم.

دیروز قلبش را شکستم. امروز هم...فکر می‌کردم می‌تواند جای خیلی از نداشته‌های مرا بگیرد. فکر می‌کردم مرا می‌فهمد. فکر می‌کردم خیلی‌ها را از یادم می‌برد. نبُرد. یادشان را در من زنده‌تر کرد.

ولنتاینِ فرمالیته. ولنتاینِ مضحک. گل مریم و رُز مرا می‌کَند و می‌برد به سالهای دور. به دوردست‌ها. به جاودانگی. به بهشت. به بستنی‌خوردن‌های هُل هُلکی. به "مَ مَن اگه تُ تو رو دُ دوباره نَ نبینمت می‌میـــرم" بنیامین.

وآی خدای من، چقدر خشن شده‌ام. چقدر سرد و بی‌روح. با تمام قوا کمر به کشتن احساس بسته‌ام. از خودم بیزارم که مُدام دروغ می‌شنوم. دروغ می‌گویم. اول از همه به خودم و بعد به همه.

تمام دلخوشیَم شده همین مدرسه رفتن و تدریس به یک مُشت دخترِ بکر و ناب. به ذوق کردنشان برای تیپی که می‌زنم، برای مدل رژ و جسچرهای صورتم.

حال الانم خوب نیست. فردا هم آمدنیست.

 

+ نوشته شده در  Tue 11 Feb 2014ساعت 11:13 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

نوشته‌ها را باید نوشت. نوشته‌ها را نباید قورت داد. نطفه‌ی نوشته‌ها را باید روزی زایید. نه آنقدر زود که ناقص الخلقه شوند و نه آنقدر دیر که بمیرند. سقط کردن‌های پیاپی را نمی‌شود هی ادامه داد. روزی می‌رسد که خفتت را میگیرند،نوشته‌هایی که باید می‌بودند و نشد که باشند.

کُلی حرف بود که گفته نشد و در زاویه‌های ذهنم مُرد و همان جا هم مدفون شد. فصل زوال و مرگ هم با تمام دلبرانگیش امشب می‌رود. خب برود. حقش است که رفتنش را جشن می‌گیرند. فکر می‌کردم دوست خوبیست برای من. اما تا توانست برای من ناز کرد و نیازم را به سخره گرفت. چند سال است که این ترفندها را می‌زند. آموزگارش کیست خدا می‌داند و بس. کاری به کارش ندارم. امشب که می‌رود لازم نیست کسی جای مرا رسد کند که کجایم. نمی‌خواهد کسی منتظر سال بعد باشد که ببیند کجا خواهم بود. من در همین نقطه خواهم ماند.

زمستان آمد و همین برای لرزیدن کافیست. کسی هست که لرزیدنهایم را کمتر کند. دستهایم را هــــا کند. ببوسد و گرمای آغوشش حالم را بهتر کند.

توصیه به خودم و خیلی از شماها که انتظارتون از این دنیا زیاده : اصلا انتظار نداشته باشید، اصلا.

 

+ نوشته شده در  Sat 21 Dec 2013ساعت 11:32 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

کار با بورد هوشمند و پاور پُینت و داشتن وبلاگ از ضروری‌ترین‌های تدریس در عصر حاضر هستش.یک ماه پیش خیلی تصادفی از مدرسه‌ای سر در اوردم که آپ تو دیت هستش و نیاز به دبیر زبون خارجکی داشت.

با مراجعه‌ی مجددم...من جذب شدم رفت پِیِ کارش! با کُلی دنگ و فنگ و قر و فر خودم رو با محیط مدرسه همسو کردم.

اینکه حاضرم توی محیط مدرسه کار کنم اون هم به عنوان یه نیروی آزاد شاید خیلی خوب نباشه ولی گاهی آدم از بد و بدتر مجبور به انتخاب می‌شه.

Any way, I’m a teacher again

:)

+ نوشته شده در  Sun 29 Sep 2013ساعت 0:20 AM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

 

چقدر سخت‌اند بعضی ار این اولین‌ها؛

اولین قهر کودکانه

اولین روز مدرسه

اولین امتحان

اولین لِکچر

اولین قرار

اولین بوسه

اولین شکست

اولین روز کاری

اولین خواستگاری

اولین تنبیه

اولین زایمان

اولین‌های بدون برنامه...

 

سی سال شد

هَستنَم را می‌گویم

از زمانی که او مرا آورد

اما این اولین تولدیست که صبحش نمی‌بوسمَش و نمی‌گویم "مرسی که منو به دنیا اوُردی."

اولین بار است که برایم نمی‌خندد ...

 

چقدر احمقانه‌ است تولد را شاد گذراندن!

من کیک و شمع و کادو و رقص نمی‌خواهم.

واقعا "خواستن توانستن‌ است" ؟

چقـــــــــــــــــــدر می‌خواهمَش و چقــــــــــــــــدر نمی‌توانم.

 

کاش شبی از این شبها به خوابم بیاید و بگوید"مامان، می‌دونم داری می‌ری خونه‌ی بخت.از متاهل شدن نترس ایمان."

ترس‌های کوچک من روز به روز در نبودنش بزرگ و بزرگتر می‌شوند.

 

چقدر نیازمندم به‌اش

لعنت به این گریه‌های مهلک

 

به زودی دوباره شاغل می‌شوم و باز ندارمش که برایم اشک ذوق بریزد و بدانم که حالش خوب است و این گریه‌ها معنایشان خوب است.

 

من زنده‌ام واقعا؟

واقعا امروز روز تولد من است و باید خوشحال باشم؟

 

+ نوشته شده در  Fri 20 Sep 2013ساعت 0:1 AM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  | 

"زن‌ها زود پیر می‌شن. می‌دونی چرا ؟
چون عروسک‌بازی‌شون هم جدیه، روی عمرشون حساب می‌شه.
از دو سالگی مادرن.
بعد مادر برادرشون می‌شن.
بعد مادر شوهرشون می‌شن.
باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری ِ یه مادرو می‌خوان.
گاهی وقتا حتی مادرِ مادرشون هم می‌شن.
من شوهر نکردم ولی مادر مادرم بودم.
مادر پدرم بودم.
مادر برادرم بودم.
تازه به همه‌ی این‌ها بچّه‌های به دنیا نیاورده‌ام رو هم اضافه کنین.
مادر اون‌ها هم بودم..."

برشی از فیلم "باغ های کندلوس"

+من مامان خودم هم بودم حتی!

+ نوشته شده در  Thu 11 Apr 2013ساعت 2:56 PM  توسط ایمـــــــــان دختـــــر  |