تبليغاتX
Be Yourself


Be Yourself

I deserve nothing more than I get , Coz nothing I have is truly mine

جعبه‌‌ي نو مداد رنگي‌ت رو ديدم كه از گوشه‌ي كيفِ مدرسه‌ت بيرون زده بود.

مي‌خواستيم نقاشي كنيم.

 

هميشه مداد آبي تو جعبه ي مداد رنگي‌م زود تموم مي‌شد . از بس آسمون و رودخونه مي‌كشيدم..

گفتم: " من مداد رنگي‌ دارم ولي مداد آبي‌م تموم شده.مداد آبي‌ت رو به من مي‌دي ؟!"

تو واسه اين كه مي‌ترسيدي قَد مداد آبي‌ت آب نره پريدي تو حرفم و گفتي : " جعبه‌ي مداد رنگيم رو جا گذاشتم خونه !!! "

اون روز هر دو تامون نقاشي كشيديم با همون جعبه‌ي مداد رنگي‌اي كه مداد آبي نداشت.

آسمون و رودخونه تو نقاشيِ دوتامون سفيدِ سفيد باقي موند. يادت مياد ؟!

اون روز زود باورم شد كه اون چيزي كه از گوشه‌ي كيفت زده بيرون ، جعبه‌ي مداد رنگي نيست.

 

 

 يادت مياد از بچگي دوست داشتم مامان باشم ؟!

گفتم : " مياي مامان بازي ؟! من مي‌شم مامان و تو هر چي دوست داشتي باش. "

تو ابروهات رو به هم گره زدي و  با همون اخمِ كودكانه‌ي پر از شيطنت گفتي : " ماشين‌بازي خيلي بهتره ... تازه بت نمياد مامان باشي. "

با اينكه مي‌دونستم راست نمي‌گي ولي باور كردم . ترجيح دادم ماشين‌بازي كنم آخه ماشين‌بازي، مثل يه مداد‌پاك كن خيلي بزرگ اخم‌هات رو پاك مي‌كرد. مي‌شدي "خنده‌ي خالي"

 

 

گفتي: " من آينده رو مي‌بينم و مي‌دونم كه پشيمون مي‌شي. من صلاح و مصلحتت رو مي‌خوام... "

گفتم : " فال گيري يا رمال يا شايدم استغفرالله...پيامبر...كه مي‌دوني من پشيمون مي‌شم ؟! "

در حالي كه حق با من بود، با قيافه‌ا‌ي حق به جانب بم گفتي : "راهي كه داري مي‌ري به تُركستانه !! ببين كي گفتم كاري كه مي‌كني اشتباه محضه "

از اونجايي كه قاضيِ خوبي نبودي و زود منو انداختي تو سلول انفرادي،  براي بار اول لجبازي كردم و  گفتم : " گر چه شب تاريك است ، دل قوي دار ، سحر نزديك است... "

ولي بعد كه ديدم داري خورد مي‌شي گفتم : " باور مي‌كنم كه دارم به تركستان مي‌رم"

خيلي طول نكشيد كه تو به من ايمان اوردي و فهميدي اوني كه اشتباه مي‌كرد تو بودي نه من . تو رسيدي به تُركستان و من به مقصد.

 

 

 

باور كردنِ من به معنيِ ابله بودن من نيست .

باور كردنِ من به معنيِ دانا بودن تو نيست .

باور كردنِ من شايد به معنيِ فرصتيه كه به تو مي‌دم تا كه شايد يه روز به خودت بياي و بدوني..... تو كه از خودت بُتي ساختي و به پرستش‌ش نشستي گاه اشتباه مي‌كني .

 

ما آدما با اشتباه‌هامون خوشگل‌تر مي‌شيم به شرطي كه خودمون بفهميم كه اشتباه مي‌كنيم.

 

من اشتباه كردم باور مي‌كني ؟!

 

 

 

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 9:36 AM توسط ایمـــــــــان| |

 

 

We learn from history that we do not learn from history

                                      By Georg Wilhelm Friedrich Hegel

 

 

 

نوشته شده در Sat 18 Jul 2009ساعت 9:18 PM توسط ایمـــــــــان| |

 

 

بعد از پارتيشن اتاق كارم يه شيشه است كه چند وقت پيش اونقدر كدر بود كه واسم هيچ لذتي نداشت اون پايين رو ديد بزنم و ببينم كي داره چه كار مي‌كنه و بار امروز چيه. آخه پنجره‌ي اتاق به يه انبار خيلي بزرگ ويو داره .

هندزفري توي گوشمه ...

 

بارون بارونه ، زِمينا تر مي‌شه

گل‌نسا جونُم ، كارا بهتر مي‌شه

گل‌نسا جوُنم تو شاليزاره ، برنج مي‌كاره

مي‌ترسُم بچاد ، طاقت نداره

 

واي كه آهنگش چقدر خوشكله سنتيه ولي مدرن هم هست. يكم تو موسيقي شوت تشريف دارم وگر نه مي گفتم تو چه دستگاهيه !

هم آهنگ گوش مي‌دم هم ترجمه مي‌كنم. (ها واللو نابغه‌م ) سر و كله‌ي يه پسر جوون پيدا مي‌شه.

 

سلام خانم  خسته نباشيد

سلام ... صبح بخير 

 

دوناي بارون ببارين آروم‌تر

گلاي نارنج داره مي‌شه پرپر

گل‌نسايِ منو مي‌دن به شوهر

خداي مهربون تو اين زمستون

يا منو بكش يا اونو نسون

 

 

شيشه‌ها رو جوري برق انداخت كه من از ميز كارم بلند شدم كنجكاو كه دنيا همون جوره كه بود ؟!

 

نه بخدا نبود. هر چي تا اون موقع تيره و تار و مبهم و گم بود در چشم بهم زدني پررنگ و واضح و هويدا و زيبا و قشنگ و ماماني شد. انگار همه چيز زنده مي‌شه. جون مي‌گيره. با شيشه‌ي جفتي كه مقايسه مي‌كنم به  تفاوت ديد خوب و بد پي مي‌برم. زندگي قشنگه اگه شيشه‌هاي مه زده و غبار گرفته رو هر از گاهي دستي بكشيم. از شعار دادن و نصيحت كردن بدوم ميا ! و  نمي‌خوام بگم دروغ نگو ، دست تو دماغت نكن، سيگار نكش، و نمي‌گم قبل از خواب مسواك بزن چون بعضي شبا منم نمي‌زنم

فقط مي خوام بگم اگه شيشه پاكن داري بد نيست قبل از اينكه تاريخ مصرفش بگذره زندگيت رو يه صفايي بدي.

 

نوشته شده در Sun 28 Jun 2009ساعت 8:54 AM توسط ایمـــــــــان| |

 

 

مي‌گن اگه كسي رو مسخره كني يا دستش بندازي ، به همون درد و مصيبتي گرفتار مي‌شي كه اون بنده خدا رو بخاطرش مسخره كردي ! يادمه يه بار وبلاگ دوستي رو كه دير به دير آپ‌دِيت مي‌كرد، مسخره كردم و گفتم كه "وبلاگت تعطيله". حالا كه خوب نيگاه مي‌كنم مي‌بينم تعطيل‌تر از اين سوگلي من توي دنياي مجازي يافت نمي‌شه.

راستش مدتي بود كه خلوت كرده بودم خلوتي بس طولاني ! بعد از اون مدتِ تقريباً خيلي طولاني همه چيز عوض شد كار و ساعت‌هاي كاري، ساعت‌هاي بيداري، ساعت‌هاي مطالعه كه روز به روز به حداقل‌اش مي‌رسه، ساعت خورد و خوراك و از همه چيز مهم‌تر و حياتي‌تر و  مبرم‌تر ساعت‌هاي لالايي كه بطور فجيعي عوض شده. خلاصه وقت ندارم و اين روزا بايد اول با منشي‌ام هماهنگ كنيد تا بتونيد دو ثانيه منو ملاقات كنيد  : )

يه مدت كه بگذره بيشتر خو مي‌گيرم و احتمال داره كه دوباره همه چيز به حالت طبيعي‌اش برگرده. چند وقت پيش آخرين جلسه‌ي  "LET'S GO 3"بود. قرار شده كه 9 خرداد امتحان باشه و بعد از اون ديگه نرم زبانكده و در يك كلام ديگه معلم نخواهم بود يا اگر هم معلم باشم يه معلم خونگي خواهم بود. از همين الان دلم واسه زبانكده و شاگردام يه ريزه شده! الان دقيقاً حس آخرين روزاي دانشگاه رو دارم كه بچه ها بخاطر اينكه ترم آخر بودم پارتي راه انداخته بودن اونم كجا ؟! خوابگاهِ بچه مثبت‌ها. هيچ وقت يادم نمي‌ره اون شب رو ...

يادمه غزل رفت و مُخ سرپرستِ خوابگاه رو زد و بعد از كلي مظلوم‌نمايي تونست سي‌دي‌پلير رو ببره تو اتاق سرپرستي . مريم و ساناز هم زحمت دعوت كردن بچه‌هاي خوابگاه رو كشيدن. نرگس هم مهمون افتخاري بود. دوست داشتم آسيه هم باشه ولي اون كه با حوريان بهشتي مي‌پريد و خيلي كم پيش ميومد كه لونه‌ي كور و كچلي همچون من منور كنه . خلاصه يه ربع بعد همه در حال زدن و ...

 

منم نامردي نكردم و مرد شدم ! گفتم نقش يه پسر جلف رو واسشون بازي كنم. با آي‌لاينر ته ريشِ پرفسوري كشيدم و يه دست لباس پسرونه جور كردم. تنها مشكل موي بلند بود كه اين‌طور خودم رو توجيه كردم كه موي بلند مختص دخترها نيست و پسرها نيز همه روزه با خُرد و كلان در جدالند تا از اين موهبت الهي استفاده بهينه كرده و البته اونها رو كف آرايشگاه نريزن و با حسرت به موهاي سربريده نگاه نكنن.

بازي كردنِ نقش پسر واسم زياد سخت نبود چون تويِ تئاتر سال پيش دانشگاهي نقش يه پسر رو به من داده بودن تا بازي كنم. اگر چه، هر چي زور مي‌زدم اِوا از آب در ميومد !

همه توي اتاق سرپرستي بودن جز من!

به شكل قافل‌گير كننده‌اي يه پسر خوشكل ماماني پريد وسط! يه سلام كردم به همه‌ي بانوان پاكدامن ايران‌زمين و البته بانوان كويت مقيم در خوابگاه. سرپرست مثل يه كوبوي (cowboy) كه زود دست به اسلحه مي‌شه، دست به  تلفن شد كه نگهبان رو صدا بزنه كه بياد منو جمع كنه! ولي متاسفانه زود تشخيص هويت داد . اون شب يكي دو ساعت همه شنگول و منگول و حبه‌ي انگور بودن. دروغ چرا به همه شماره دادم تا نقش‌م رو درست بازي كرده باشم( چه لذتِ كاذبي داره وقتي تلاشت براي شماره دادن به ثمر مي‌رسه )

 

با اينكه همه فهميده بودن كه اين پسره همون ايمان‌ه ولي بازم وقتي باشون حرف مي‌زدم رنگ عوض مي‌كردن و موقعي كه اونا با من حرف مي‌زدن تو حرفاشون ناز و ادا و عشوه و كرشمه موج مي‌زد . دليلش چي بود نمي‌دونم !! يعني اون ريش قلابي بود كه لطافت رو از من صلب كرده بود يا حركات مسخره‌م يا شايدم صدايي كه اون شب با خِشانت( خشونت) همراه بود ؟ البته آقايوني هم يافت مي‌شن كه حنجره‌هايي مثل فريدون فروغي و ناصر عبداللهي  ندارن و در يك كلوم ظرافت دارن !! ولي من دوست داشتم اون شب صدام، خشانت و رجولت و زمختي داشته باشه ... آخه من كه ديگه خوب مي‌دونستم جنس لطيف ميل به هر چيزي داره كه غير لطيفه !

 

اون شب پر بود از خنده و رقص و مسخره‌بازي و اداي اساتيد رو دراوردن و شماره الكي دادن و خداحافظي .

خداحافظي كردم و با اينكه از جَك و جونور مي‌ترسيدم توي راه پله‌هاي بالا پشت بوم نشستم و با اينكه روز بعدش ترجمه نوار و فيلم داشتم ( درسي كه استادش فوق‌العاده  سخت‌گيري مي كرد) تا خود صبح زار مي‌زدم! قيافه‌ام ديدني بود خدا رو شكر نصفه شب بود و گر نه مضحكه‌ي خاص و عام مي‌شدم.

هميشه دل كندن واسه‌م سخت بوده و هست!

خلاصه اينكه نمي‌تونم زبانكده و شاگردا رو فراموش كنم. دوست ندارم سينا و علي رو از ياد ببرم ، نمكِ و شيرين زبوني‌هاي سارينا و فاطمه و فردوس رو مگه مي‌تونم از ياد ببرم؛ يا صدف رو كه نمي‌دونم چطور مخم رو زد و شماره‌م رو گير اورد و اونم از اون به بعد بدجور تحويلم ‌گرفت،  يا مثلا زهرا كه ترجمه‌ي ترانه‌هاي انريكه ايگلِسيس رو ازم مي‌پرسيد و اون جمله‌اش كه گاهي از خجالت آبم مي‌كرد :

"teacher I die for your eyes" مي‌دونم خودشيريني مي كرد ولي براي من عقده‌اي همين خودشيريني هم خيلي معني داره.

مگه يادم مي‌ره روزي رو كه مليكا و پانته‌آ گير داده بودن اسمت چيه ؟! تيچر مامانت چي صدات مي‌كنه ؟!

خلاقيت ذهني من اون لحظه نم كشيده بوده و تنها چيزي كه تونستم بگم اين بود كه بگم : مامانم صدام مي‌كنه"دخترم"

اگه سنشون بالاتر بود زود اسم و فاميل و شماره شناسنامه و مشخصات ديگه‌آم رو مي‌دادم ولي كوچولوها زياد با خطوط قرمز آشنا نيستن و ممكنه خراب‌كاري كنن.

يادم نمي‌ره اولين حقوقم رو از همين زبانكده گرفتم؟! هوا باروني بود اونم وسط شهريور !

 

الان يك ماه و چند روزه كه به عنوان مترجم يه شركت ، ترجمه‌ي متون فني رو به همراه شغل شريف معلمي با هم انجام مي دم. هشت ساعت شركت و يكي دو ساعت هم تيچينگ! خيلي خسته مي‌شدم اونقدر كه سر كلاس خميازه‌ مي كشيدم !!!  از اونجايي كه وجدان كاري دارم و از مال حروم  بيزارم و اين روزا نمي‌تونم مثل قديما پرانرژي و شوخ و خلاق برم سر كلاس ، تصميم كبري گرفتم كه  ديگه زبانكده نرم و چند صباحي معلمي رو تعطيل كنم .

گاهي سرنوشت بازي‌هاي عجيبي با ما مي كنه جوري كه با اراده‌ي خودمون تصميم مي‌گيريم دوست‌داشتني‌ترين‌ها  رو كنار بذاريم تا نه به خودمون نه به ديگرون ضرري نرسه !

 

 

 

نوشته شده در Mon 1 Jun 2009ساعت 8:4 PM توسط ایمـــــــــان| |

 

Long ago , she was cute and funny

She could make every one feels happy without money

 

She was trusted by almost every one she knows

She had red lines for her life style or even she supposed

 

She was strong and confident

She was patient to some extent

 

She remembers every one told her "you're so energetic"

She had a fixed smile on her lips ,though she had never worn lipstick

 

In every piece of her life she believes in God

And in every thing she had to got

 

 

As the time goes on, the things can be changed , either you try for the change or let it happen itslef

 

 

Now , she cries before she sleeps

She had lost the smile on her lips

 

She's not energetic or even strong

She had broken the redlines for something wrong

 

She thinks no one can like her and trust in her like before

She can't even trust in herself anymore

 

She can't sleep whole the night

She prays to see the light

 

In every piece of her life she believes in God

And in every thing she had to got

 

 

They say time can heal every thing

She waited and will 

May be they were right and time can change every thing !!

 

 

 

اولين باره كه شعر مي‌گم اونم به زبان انگليسي!!  نه مي‌خوام با شكسپير دوئل كنم و نه ادعاي زبردستي در شاعري دارم.  مي‌خوام شما رو يكم برگردونم به عربي سال‌هاي دبيرستان.  شاعر بر وزن فاعل از ريشه‌ي "شَعَرَ" به معنيِ"احساس كرد" هستش. شايد بتونيم حس‌هايي رو كه تو ذهنمون رژه مي‌رن و آروم نمي‌گيرن رو گير بياريم و به دستاشون قفل و زنجير بزنيم كه ديگه جايي نرن و شاعر بشیم. هر كس خوشش نيومد و از همه مهم‌تر به اولين نوشته‌ي شعر سانم كه حكم فرزند ارشد رو برام داره بخنده، از صميم قلب آرزو مي كنم به مدت 24 ساعتِ تمام, موضوع خنده ي محله شون بشه.

دور از شوخي جنبه ي شنيدن ( ديدن ) دارم.

 

 

 

نوشته شده در Mon 1 Jun 2009ساعت 7:57 PM توسط ایمـــــــــان| |

 

 

30روز از فروردين مي گذره و من هنوز عادت نكردم به سال 88 . توي امضاهام 88 رو 87 مي نويسم. هوا نه ابريه ، نه گرد و خاكي و نه آفتابي. نمي دونم چه جورياست كه ابنجوري مي شه؟! الحق و الانصاف نم نم بارون بهار امسال كم نبود ولي طبق اخباري  كه هر روز مي شنويم " تابستان امسال، خوزستان با كمبود آب مواجه خواهد بود". همينجوري قبض هاي بلند بالاي آب كه مياد هشتمون رو گرو نُهمون مي كنه چه برسه به الان كه خشك سالي  هم بهونه اي شده واسه بلند تر شدن اون قبض ها !!

30 روز از فروردين مي گذره و گنجيشكاي تازه نفس كه پرواز رو در حد تئوري ياد گرفتن اين ور و اون ور از لونه هاشون پايين افتادن. مادر ها كارشون رو درست انجام نمي دن يا بچه ها زبون نفهم شدن ؟! شايد همه مون به نوعي بفهميم از لونه دور شدن چقدر سخته. اولين باري كه دست مادر رو با شيطنت رها كرديم و دويديم تا آزادي رو تجربه كنيم يادمون هست؟! رفتيم و شاد و خندون به جلو نگاه كرديم بدون اينكه حواسمون باشه كه مادر  بي تابه كه ما داريم از جلوي چشاش محو مي شيم. دويديم و دويدم. همين كه نبود مادر رو احساس كرديم، رهايي برامون زشت و پليد شد،  ترسناك و ناامن شد.  با چشماي گريون و بعضيامون با دماغاي آويزون دوباره دست مهربون و چشماي نگرون مادر رو پيدا كرديم و خودمون رو اونقدر تو بغلش فشار داديم كه اونم ديگه نتونست دعوامون كنه. بعد از اون دست مادر رو محكم تر از هميشه گرفتيم اونقدر محكم كه حالا حالا ها گُمش نكنيم!

با اينكه كنار مني، با اينكه دستت توي دستمه، با اينكه وقتي بغلت مي كنم منو لوس نمي كني و هزار تا ضد حال مي زني كه "دختر گنده، بزرگ شو !! "، ولي حس گنجيشكاي پايين افتاده از لونه رو دارم. من پايين افتادم و تو در آبي آسمان، اون بالا بالاها. تو به خيال اينكه من بزرگ شدم و پرواز كردن رو ياد گرفتم نمياي پايين و نشون نمي دي كه نگروني مثل قديما. من چشمم به توه. هر چي داد مي زنم و مي گم كه بالم شكسته و ديگه نمي تونم پرواز كنم تو توجهي نمي كني. يا از اين پايين صداي منو نمي شنوي يا وانمود مي كني كه نمي شنوي. نذار زياد اين پايين چشمم به تو بمونه.

 

گاهي بذار بچگي كنم براي تو.  

گاهي بذار رو پاي خودم نايستم.

گاهي بذار بزرگ نشم براي تو.

گاهي مثل بچگيام قصه بگو  برام.

 

 

 

نوشته شده در Sun 19 Apr 2009ساعت 3:38 PM توسط ایمـــــــــان| |


Design By : Night Skin